ـ ـ ـ ــ ـ ـ ــ ـ ــ ـ ـ ــ ــ ــ

ایـــمآن بیـــاور به روزیـ کهـ هجومـ حقیقتـ به خاکتـ می افکنــد !

سرد سردم

مثل جنازه های چند ساعت پیش

و  در دایره لغاتم دیگر اثری از لفظ نیاز بر انگیز "عشق" نیست

نه به خاطر بی معرفتی های "دوست"

بلکه به این دلیل واضح

که "مرده ها عاشق نمی شوند!!"

نوشته شده در شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت ۱۳:۵۷ بعد از ظهر توسط ضعیفهـ

دلم گرفته، 

دلم عجیب گرفته است.

و هیچ چیز،

نه این دقایق خوشبو، كه روی شاخه نارنج می‌شود خاموش،

نه این صداقت حرفی، كه در سكوت میان دو برگ این گل

شب بوست،

نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی‌رهاند.

و فكر می‌كنم

كه این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت ۲۰:۳۹ بعد از ظهر توسط ضعیفهـ|

امروز چهاردهم اسفناده و پس از کشمکش های فراوان ما رفتیم خرید عید

صبح مسعود زنگ زد و گفت الان دیگه دیر شده! عصری میام دنبالت تا بریم خرید

منم گفتم مامانمم باید بیاد

گفت باشه

خلاصه قرار و مدارا گذاشته شد

بعدش زنگ زد و گفت می خوای نریم خرید و به جاش برات ی ربع سکه بیاریم؟

گفت اینا (منظورش مامان باباشه) داشتن می گفتن حالا که لباس عیدی میگه نمیخام

براش یه نیم سکه میخریم

بعدشم گفتن نه نیم سکه زیاده!!

یه ربع سکه میخریم

منم به مسعود گفتم مطمئنی یه مانتو و یه شلوارو یه روسری و یه چادر و یه کفش و یه کیف مساویه با یه ربع سکه؟!

و گفتم که ربع سکه نمیخام

کاری به قیمتش نداشتم

ولی راستش جلوی خواهرم اینا خجالت می کشیدم

برای اونا هر دفعه کلی لباس و شیرینی و النگو و ... میاوردن

اما برای من...

خیلی دلخورم از همه چیزشون

حتی تصورشم سخته که چطوری عید منو - عید ما رو- خراب کردن

ولی یه جورایی هم مسعود مقصره

چون همه چیزو به من انعکاس میده

خب شاید خیلی ها از این که برای عروسشون خرید کنن ناراضی باشن

اما هیچ وقت این موضوع به عروس انعکاس داده نمیشه

خلاصه

بعد از یه کم قهر و اعصاب خوردی

گفتم بیا دنبالم تا بریم خونتون

رفتیم

اعصاب خوردی ها اونجا هم ادامه داشت

بعدشم منو بدن بازار!!

دوشنبه بازار!!

حالا هیچ خبری از پاساژ و این چیزا هم نه!

رفتیم دو شنبه بازار

خیلی شرم آوره!

رفتیم

یه کت تک خریدم

و یه شلوار

و ی کفش

و ی روسری

کلش 200 نشد!!!

کیف و چادر هم موند!!

ولی خودم بگم

اصلا برام مهم نبود چه چیزی خریده میشه

اصلا فرقی برام نداشت

حتی الانم نمیدونم چی خریده شد

خیلی ناراحت بودم و هستم

و امروز یکی از بدترین روزهای زندگیم بود

امروز یکی از فجیع ترین روزای زندگیم بود

امروز یکی از ناجور ترین روزای زندگیم بود

امروز روز وحشتناکی بود

که ...

حتی نمیخام بنویسم که چی شد و چی گذشت

فقط می دونم دیگه بین من و مسعود

مائی وجود نداره

دیگه مشکلاتمون افتاد روی دایره

و همه می بینن

و میفهمن

دیگه مشترک خوبی نداریم

یه نامه براش نوشتم

و توی اون گفتم که روحمو ازش جدا می کنم

نمی خام حتی بنویسم که چه حرفایی رد و بدل شده

نمیخام حتی فکر کنم به اون همه چیزای مزخرف

و اون رفتارای مستهجن

و اون دست کم گرفتناشون

و اون رفتارای زشت

نمیدونم باید چی بگم

نمی دونم چرا اینقدر دلم گرفته

از تک تکشون

از تک تکشون با ذکر تمام جزئیات متنفرم

و مسبب این نفرت مسعوده

اونقدر ازشون بدگویی کرد

که منو از اونا گریزون کرد

داره در حقم جنایت می کنه

با رفتاراش

با بچه بودنش

و من از عمق وجودم از این انتخابم می ترسم

من از عمق وجودم از این که مبادا انتخابم اشتباه باشه و اشتباهم دامنمو بگیره می ترسم

می ترسم

از همه چیز می ترسم

از همه چیز می ترسم

از مادرم می ترسم

از خواهرام می ترسم

از خریدای خاله ها برای عروساشون- که با خریدای من مقایسه می شه- می ترسم

از این که نذارن رندگیم گرم بشه می ترسم

امروز روز افتضاح فاجعه ای بود

امروز از مادر شوهرم

و پدر شوهرم

از صمیم قلبم متنفر و بیزار شدم

از صمیم قلبم دوست دارم مسعود توی امتحانای سخت قضاوت موفق بشه

و بتونیم عروسی کنیم

و زندگیمون سخت نشه

خیلی روزای ناخوشیه

کاش بگذره زود...

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ساعت ۲۲:۲۱ بعد از ظهر توسط ضعیفهـ|

امروز تصمیم گرفتم وبلاگمو تغییر کاربری بدم و به جای نوشتن مطالب قبلی حرفایی رو بزنم که توی دلم مونده

اونم فقط برای این که چیزی توی دلم نمونه !

من یه عروسم!

و خیلی دلخورم از دست خونواده شوهرم

به خاطر رفتارای زشتشون و خساستشون

و این که اول زندگی فقط درگیر بی پولی و ... شدم

ما - یعنی من و شوهرم-

 یک سال بیشتر بود که تصمیم به ازدواج داشتیم

از آخرای ترم 3 ارشد

خیلی دوستش داشتم

همون لحظه که دیدمش دوستش داشتم

وقتی بعد یه سال اونم دوستم داشت

خیلی خوشحال بودم

سخت بود

اما خوب بود

شایدم الان که گذشته میگم خوب بود

چون توی اون روزا خیلی سختی می کشیدیم

من نمیتونستم خارج از چارچوب با کسی در ارتباط باشم

خونوادم اجازه نمیدادن

مسعودم میگفت من الان شرایطشو ندارم که به خونوادم بگم

حقم داشت

داشت درس میخوند

خدمت نرفته بود

داداششم که بزرگتر از خودش بود هنوز زنش نداده بودن

ولی خب گذشت

حاج آقا انصافا مرام گذاشت

بدون این که بخاد گیر بده

سریع اومد پا پیش گذاشت

چن روز قبل محرم بود

که دیگه کارا انجام شد

و مراسم عقد انجام شد

البته جشن نبود

ی مهمونی خونوادگی بود

از نوع خانواده گسترده

یعنی خاله ها و عمه ها و دائی ها هم بودن

به صرف شیرینی و شام!

لباسمم لباس نامزدی بود نه لباس عروس

سفره و آرایشگاهم با خودمون بود

اونا فقط اومدن!

قرار بود قند و نبات روی سر عروسو بیارن

که مامانش یه کله قند گنده و یه تیکه نبات - نه یه شاخه نبات-

آورده بود

یعنی حتی نرفته بود از این قندای تزئین کرده بخره!

گلشون هم قرار بود مصنوعی باشه

که با کلی حرص و جوش من

بالاخره گل طبیعی خریدن

اما توی اون وضع بی پولی خفن ما، پول گل رو هم خود مسعود از جیبش داده بود

خلاصه

بدون این که ذره ای سخت بگذره بهشون

اومدن منو عقد کردن

بگذریم از روز آزمایش و روز خرید آینه که چقدر اعصابم خورده بابتش

بگذریم از همه کاراشون که از همون اول بوی مسئولیت پذیر نبودن می داد

گذشت

و ما بهم رسیدیم

بعد تموم شدن مراسم

وقتی رفته بودم لباسمو عوض کنم

مسعود اومد توی اتاق

بغلم کرد و بوسم کرد

همه کاراشون یادم رفت

باورم نمیشد که بالاخره خیابون گردیا و در بدریا تموم شده و الان دیگه رسما ازدواج کردیم و مال همدیگه ایم

هی می گفت آروم جونم ...

یادش بخیر

قشنگ ترین لحظه اون شب، البته بعد از اون مراسم - با اجازه بزرگترا بعله- همین بود

گذشت

و فردا شد...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت ۱۱:۱۱ قبل از ظهر توسط ضعیفهـ|


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت ۲۱:۵۴ بعد از ظهر توسط ضعیفهـ|

عقد کردیم

به راحتی همین چیزی که الان تایپ کردم

اون همه سختی که کشیده بودیم

گذشت

بدون مخالفت خونواده ها

بدون حتی یک نه

عقد کردیم

و حالا

زن و شوهریم

خیلی چیز ها عوض شده

و از جمله خود من!

وقتی به این فکر میکنم که حالا یه زنم

چندشم میشه

زن

خیلی بار معنایی منفی ای داره

هر چقدر هم تیوتلویزیون زر بزنند که زن خیلی خوبه و خیلی حق و حقوق داره و خیلی خدا بهش لطف کرده که زن شده و زنا با مردا برابرن و ...

بازم زن زنه

زن برای من یعنی یک تاریخ تحقیر و تو سری خوری

زن برای من یعنی سوختن و ساختن

زن یعنی یک چیزی در مقابل مرد

که زورش به مرد نمیرسه!

زن یعنی یکی از  آداب فرزند آوری!

حق دارم چندشم بشه

حق دارم

گرچه تمامی این معانی منفی پشت کلمه دختر هم هست

و صد برابر بدترش پشت کلمه دوست دختر!

اما من دوست داشتم دختر می موندم!

...

خیلی راحت شدیم

از خیابونگردی و دیدارای دزدکی و دروغای بی پایان به خونواده ها

نجات پیدا کردیم

حالا با همدیگه خیلی خوشبختیم

مسعود اول یک آدم خوبه

و بعد یه مرده

یعضی وقتا که فکر میکنم اونم یه مرده

چندشم میشه

مرد یعنی یک تاریخ سالار خونواده بودن

مرد یعنی یک تاریخ حرف آخر رو زدن

و تحمیل کردن خودش و عقایدش و وضعیتش به زن

به زن

این موجود ضعیف نگاه داشته شده

حق دارم چندشم بشه

از مسعود

که بعد از اینکه آدم خوبیه

یک مرده

و بغعضی وقتها توی نقش یک مرد فرو میره

و حرفی که بهش میزنم براش گرون تموم میشه!

....

تموم شد، عقد کردیم

الانم خوشبختیم

همه چیز خیلی بهتر شده

همیشه برای این بهتر شدن همه چیز سپاسگزارم

ولی خب نمیشه منکر این شد که رابطه ما عوض شده

ما ازدواج کردیم

زن و شوهر شدیم

به طرز وحشتناکی یکی شدیم

حالا همه سراغ منو از اون و سراغ اونو از من میگیرن

این یعنی راه برگشت نیست

و این ترسناکه

این یعنی دیگه نبودنش محاله

و از قبل هم بود

اما....

اینکه آدم خودش تصمیم بگیره نبودن یکی محال باشه، با این که چنین انتظاری ازش بره

ی دنیا فرق میکنه

الانم فرق دنیای من، با اون چیزی که قبلا بود، ی همچین چیزیه !

خوبه

ولی انتظار خوب بودنی که ازش میره، عادیش کرده

هی...

زندگیه دیگه

هر جاشو بگیری، ی جای دیگش تخمیه!

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۳ساعت ۱۳:۱ بعد از ظهر توسط ضعیفهـ|

توی زندگی

یک لحظه هایی هست

که بس که زنده ای از همه میبری

بس ک مشغله داری وقت هیچکس را نداری

و یک وقتهایی هم

همین اتفاق می افتد

منتها چون حال و روز یک مرده را داری!

من هم نشسته بودم توی اتاقم

و به درد و دیوار نگاه میکردم

و وقت هیچ کس را نداشتم

کارهایم روی هم تلنبار شده بود

و میشد

و حالا که برمیگردم به قبل و خوب نگاه میکنم میبینم علیرغم دویدن ها هیچ کاری نکرده ام

هیچ کاری

جز نشستن توی اتاق

و خیره شدن به در و دیوار و ژنجره

و رویا بافی

و فکر

و فکر

و فکر

من کاری نکردم

و برای هیچ کس وقت نداشته ام

و از همه بریده ام

و

دوست ندارم هیچ کس را ببینم

و دوست دارم آن روز ک مسعود با حرارت از آن حرف میزند برسد

و ببینم این رنج تمام میشود

تمام میشود و من شروع بشوم؟

میخواهم بدانم این جنازه را تا کجا دنبال خودم بکشم

میخواهم بدانم آن روز میرسد

ک مسعود میگوید آرامشمان از آنجا  شروع میشود

میخواهم ببینم آرام میشوم؟

این دلشوره ا

این استرس ها

این نگرانی ها

این بی حوصلگی ها

تمام میشود؟

می آید آن روز؟

مسعود با حرارت منتظر است ... من چشمم آب نمیخورد !

نوشته شده در دوشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت ۲۳:۵۰ بعد از ظهر توسط ضعیفهـ|

ایستاده ام کنار هیچ و برای هیچ میجنگم

هم رزمم ، از من استقامت بیشتر میخواهد 

ولی نمیداند این هیچ آخر چه ارزش جنگیدنی دارد

از عشق رسیدم به اینجا

که حاضر باشم تمام آرامش و آسایشم را بدهم تا این عشق برود

و من بروم توی همان تنهایی خودم

خسته شده ام

از حضور کسی که همیشه کوتاه می آید تا فکر کنم بهای بیشتری برای عشق پرداخته است

و حالا من

که یک زن هستم

ایستاده ام کنار یک هم رزم

که از من میخواهد بیشتر صبر کنم

بیشتر شاد باشم

و نمیداند که نمیشود

نمیداند که این وضعیت زندگی توانم را گرفته است

نه میرود

نه میماند

نه رهایم میکند

نه در بندم میکند

دارم میسوزم

دارم از دست این گریه های لجوج و این بغض لجوج و این بدبختی لجوج میسوزم

میخواهم برود

نه اینکه چون نمیتواند بماند ، پس برود

بل که میخواهم فقط برود

نه عشق میخواهم

نه آن آرامشی را که او حس میکند و من نه

نه خودش را میخواهم

نه بهشتش را 

نه جنگش را

توی قلبم

دارد آتش میگیرد

دارم توی این تش میسوزم

چرا مرا رها نمیکند؟

چرا به آزارم راضی است؟

چرا این همه اضطراب و دلشوره برایم آورده است؟

چرا نمیرود؟

این وفاداری است؟

این جنایت است!

این خیانت است!

دلم به درد آمده

از این فکر معیوب

از این عشق ناراست

از این چاهی که تویش افتاده ام و راه نجات ندارد

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است

چرا نمیرود

چرا دست نمیکشد

از آزارم

چرا این همه خسته ام کرده است

از من چه ساخته؟

یادش میرود من چه بودم

و این را که شده ام میبیند و اگر بخواهد رها میکند

من چه؟

من چه کنم؟

من با این همه بدبختی چه کنم؟

صبر وقتی دیگر از من استخوان هایم هم تحلیل رفته است

امان از این گریه های لجوج !

نوشته شده در چهارشنبه چهارم تیر ۱۳۹۳ساعت ۱۳:۱۵ بعد از ظهر توسط ضعیفهـ|

دلم اونقدر گرفته که هیچ کلمه ای نمیتونم توصیفش کنه

فکر میکردم این حال و احوالم به خاطر اینه که چند روز از خونه بیرون نرفتم

اما

رفتم

و حالم خوب نشد

دلم گرفته

دلم خیلی گرفته

خیلی فکرم مشغوله

اونقدر که اصلا متمرکز نمیشم روی کتابا

به امتحانا و حال روحیم فکر میکنم

تمام بدنم میلرزه

خیلی بی انگیزه و سردم

...

هیچی

حوصله نوشتنم ندارم

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ساعت ۲۲:۳۶ بعد از ظهر توسط ضعیفهـ|

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۲ساعت ۰:۵۳ قبل از ظهر توسط ضعیفهـ|


آخرين مطالب
»
» شعر...
» خرید عید
» تغییر کاربری
» اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست!
» زندگی تخمی است
»
»
»
»

Design By : Pichak